شناسه: 253047

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

به روایت از محبوبه پور محممدی : به خاطر دارم شبی را که می خواستم زایمان کنم مشکلی پیش آمده بود فرزندم دنیا نمی آمد همان شب مادر شوهرم خواب دید که چند تا اسب سوار در روستا هستند. با خود می گوید این اسب ها از کجا آمده اند ما که در روستا اسب نداریم وقتی که نزدیک شدند می بیند اسب سوارها شال سبز به سر دراند گفت : حتما دهه محرم است و آمده اند شبیه در بیاورند . بعد متوجه شد که علی هم روی اسبی سوار است و پشت سر آنها می آید. به او گفت: علی توکه اسب سواری یاد نداشتی چطور حالا اسب سواری شدی؟ گفت یک طوری یادمان دادند که متوجه نشدیم چه زمانی یاد گرفتیم . سپس به او گفت : تو با این سیدها اینجا چه کار میکنی گفت مشکلی آمده بود که الحمد لله رفع شد. آن شب من به سختی زایمان کردم به طوری که بی هوش شدم و به من خون وصل کردند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه