شجاعت و شهامت
به روایت از محمد فلاح مقدم : در سال 60 یا 61 چون سپاه هم در داخل شهرها و هم داخل مرزها با دشمنان می جنگید، می طلبید که در تمام وقت انسان در اختیار سپاه باشیم. غلامرضا پروانه هم که هر وقت صحبت از ماموریت می شد آماده بود روزی اعلام کردند یکی از خانین را می خواهند بگیرند و چند مدت است که تله گذاشته اند ولی ایشان را نتوانسته اند پیدا کنند ایشان گفتند این ماموریت را انجام می دهم زمانی که این مامورت به ایشان واگذار شد از بنده در خواست کردند با اشان برویم تعدای از بچه ها و بسیج را برداشتیم و نیمه شب رفتیم به آن منطقه ای که خان بود. به طوری بسیار زیرکانه ای این افراد را گرفتیم و آوردیم و تحویل دادیم و در این ماموریت تا پاسی از شب نا امید بودیم که این افراد را بتوانیم دستگیر کنیم حتی خودم که در خانه آن فرد بودم گمان نمی کردم که این فرد در خانه باشد ولی آقای پروانه با تیزهوشی خاصی فهمید که زن این بنده خدا رفتار واقعی و طبیعی از خود نشان نمی دهد در جایی که کاه می ریختند که خیلی چیز عجیبی بود رفته بود یک چهر شاخ پیدا کرده بود و ایشان را در زیر آن کاهها بیرون کشیده بود کهخ چندین بار نفرات دیگر آمده بودند و ایشان را پیدا نکرده بودند با این که شام هم نخورده بود تا حدود 2 الی 3 نیمه شب طول کشید که ما ایشان را بیدار کردیم و آوردیم.
ثبت دیدگاه