فکاهی شوخ طبعی
به یاد دارم بنده یک بار درمنطقه با ایشان قدم می زدیم که ناگهان هواپیماهای عراقی روی سر ما پیدا شدند . دیگر فرصت فرار نبود . گودالی در آنجا بودکه خودمان را در آن پناه دادیم هواپیماها شروع به بمباران کردند . تعداد 5 عدد از بمبها در فاصله 3تا 4 متری ما منفجر شدند و خاکهای زیادی روی سر ما ریخت . زمانی که از زیرخاک بیرون آمدیم محمد حسین گفت : دیدید که این بمبها هم اثر نکردند و بدن ما از آهن است .
ثبت دیدگاه