احساس مسئولیت
به روایت از علی رضا یوسفی : یک روز که محمود برای چندمین بار می خواست به جبهه اعزام شود به او گفتم : محمود جان دیگر برای تو کافی است تو مدت دو سال است که به منطقه می روی وخدمت می کنی نوبتی هم که باشد نوبت من است او گفت : پدرم آنجا نوبتی نیست وشما نمی دانید در آنجا چه خبر است و چقدر دشمن به مردم ظلم وخیانت می کند و برایمان تعریف کرد که در شروع حمله بستان زمانی که دخترها از دبیرستان بیرون آمدند عراقی ها چهل نفر از دخترها را دستگیر کردند و به داخل سنگرهای خودشان می بردند وبعد به صورت نیمه جان زیر خاک دفن می کنند و من با دیدن این وقایع فجیع که دشمن می کند چطور می توانم به جبهه نروم باید تا آخرین قطره خون از اسلام و انقلاب و ناموسمان دفاع کنیم وقتی این ماجرا را تعریف کرد حالم دگرگون شد وگفتم : هر جوی صلاح می دانی همان کار را بکن .
ثبت دیدگاه