عشق به جهاد
به روایت از بی بی رباط سرپوشی : بعد ازتمام شدن سه ماه آموزشی علی اصغر آمد و من به او گفتم : نمی خواهد بروی و باید پیش خوانواده ات بمانی. خدا رحمت کند دایی ام را به همسرم گفت : دائی' بجای تو من می روم. من پیرمردم و آنجا آب می دهم . همسرم در جواب گفت : نه' من رفته ام و سه ماه تفنگ و اموال دولت را مصرف کرده ام. نروم مدیونم' باید بروم.
ثبت دیدگاه