شناسه: 254363

اولین اعزام

حسن با من قالیبافی می کرد. یک روز که او به سر کار نیامده بود وقتی او را دیدم، از او سئوال کردم چرا سر کار نیامدی؟ حسن با بیان خیلی ساده گفت: " حقیقتش امروز کمی کار داشتم برای همین دیر شد فردا می آیم. " یک روز که من به بیابان رفته بودم وقتی به روستا برگشتم به من خبر دادند حسن از مشهد آمده است. گویا قبلاً رفته و همه کارهایش را انجام داده است. ولی روی اینکه به ما بگویید می خواهم به جبهه بروم و از ما خداحافظی کند را نداشت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه