ناظر و شاهد بودن شهید بر امور
به روایت از معصومه باقبانی : بحبوحه زایمانم بود .هیچکس نبود که مرا کمک کند .دردم شروع شده بود . بسیار درد داشتم بگونه ای که نمی توانستم حتی فریاد بکشم . از درد بسیار خوابم برد در خواب دیدم که شهید آمده است و بالای سرم نشسته و برای من سوره یس را می خواند و خانمی هم بچه ام را قنداق می کند . بچه ام هنوز بدنیا نیامده بود ولی او در حال قنداق کردن بچه ام بود خلاصه او را بروی سینه ام گذاشت و به بیرون رفت یک مرتبه یادم آمد که از او تشکر نکرده ام حتی او را نمی شناختم همینکه بلند شدم تا از او تشکر کنم و بگویم تو کیستی نه بچه ام بود پیشم و نه آن خانم ، خلاصه درد دوباره به سراغ من آمده بود به هر زحمتی که بود خود را به خانه همسایه رساندم و به کمک آنها به بیمارستان منتقل شدم. دکتر قبلا به من گفته بود که بایستی هنگام زایمان من بالای سر تو باشم زیرا نیاز به عمل داری ، حتی چند دکتر که رفته بودم آنها هم می گفته بودند تو نیاز به عمل داری من با گریه بر روی تخت خوابیدم و هر چه گفتم : دکترم چنین گفته ولی آنها گوش به حرفم نکردند بعد همانجا گفتم خدایا تو که می دانی پدر این بچه ها بالای سرشان نیست اگر می خواهی مادرشان را هم بگیری بگیر ولی می دانم که تو ارحم الراحمین هستی خلاصه بچه سالم و بدون هیچ عیبی بدنیا آمد و دکترم زمانیکه من و بچه را دید که هر دو سالم هستیم گفت : این کار خداست من هم که می دانستم این امر از الطاف الهی است و لیکن من تعبیر خوابم را می دانستم چونکه شهید برایم قرآن خوانده بود و در حقم بدرگاه الهی دعا فرموده بود که اینگونه گردید .
ثبت دیدگاه