شناسه: 254560

خواب و رویای شهید

به روایت از معصومه برقبانی : شبی که امام خمینی را از ترکیه اخراج کرده بودند. علی آقا با تراکتور رفت که برای کسی کار کند. وقتی آمد ما هم که رادیو لندن را گوش کرده بودیم و شنیده بودیم که چی گفته وقتی وارد خانه شد پرسید رادیو چه گفته است؟ مادرش هم نمی دانم بهش گفته بود یا نه اما خودش شنیده بود رختخواب پهن کردم که ایشان بخوابد و من یواشکی بلند شوم چون دلم می خواست گریه کنم به خاطر این که دیدم امام با زن و بچه اش توی صحرا مانده است فکر کردم ایشان می خواهد بخوابد در را بست و من هم پنجره را بستم یکدفعه دیدم دارد بلند بلند گریه می کند در را بستم و پرده را کشیدم که صدا بیرون نرود اما مادرش فهمید و آمد و گفت چه خبر است ؟ گفتم هیچی . دیگر او گریه کرد و من گریه کردم آنقدر گریه کرد که به خواب رفت موقعی که خوابیده بود بلند شد صبح گفت یک خواب دیدم پرسیدم چه خوابی؟ خوابش را اینگونه تعریف کرد: خانه ای را که الان برای مادرست کرده اند در روستا آن زمان زمین خالی بود. گفت خواب دیدم یک سید آمده آنجا سخنرانی می کند. 5 الی 6 سید دیگری هم هستند یکی رفت بالای منبر جمعیت زیادی نشسته بودند منبر را وسط زمین گذاشته بودند وقتی رفت بالای منبر سخنرانی کند من رفتم جلوی منبر این سید بزرگوار نشستم وقتی به من نگاه کرد دست به دعا برداشت و به روی من خندید الان که این خواب را تعریف می کنم بدنم یک جوری می شود یک مشت شن از روی زمین برداشت و بر سر آنها که پشت منبر نشسته بودند ریخت با خودم گفتم پشت منبر که می نشیند؟ گفت همانهایی بودند که می گفتند اعلامیه های امام را خودش - علی برقبانی - می نویسد و می آورد از کجا آقا به ایشان اعلامیه می دهد خیلی به ایشان تهمت می زند فکر کنم آن چیزی را که خدا از ایشان خواسته بود داد خدا انشاالله قبول کرده .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه