نوجوانی و جوانی
به روایت از بی بی بتول حسینی : یادم هست وقتی پسرم عین الله کوچک بود یکروز مرا اذیت کرد و من که ناراحت شده بودم او را دنبال کردم و او از خانه بیرون رفت و من که لنگ کفش در دستم بود به دنبال او پرت کردم ولی به او نخورد و کنارش افتاد همسایه که شاهد این ماجرا بود رو به پسرم کرد و گفت شما بزرگ شده ای و نباید مادرت را اذیت کنی . عین الله که از کرده ی خودش پشیمان شده بود با این که می دانست اگر بیاید من او را کتک می زنم ولی به پیش من آمد و بعد از بوسیدن رویم از من معذرت خواهی کرد و من هم او را بخشیدم .
ثبت دیدگاه