شناسه: 254983

دستگیری از ضعیفان

به روایت از طاهره باقری تشکری : مادرم تعریف می کنند که یک روز عباس موقع ظهر از راه رسید من کتلت(کباب) درست کرده بودم همه غذا خورده بودند فقط دو تا کتلت باقی مانده بود که برای عباس گذاشتم عباس از پنجره بیرون رانگاه می کرد دیدم که عباس کتلتها را ساندویچ کرد وبیرون رفت و بعد ازمدتی برگشت از او پرسیدم چکار کردی؟ گفت : مادرآن جوانی را که می بینی کارگر است خانه اش در خواجه ربیع است و از اینجا دور است ظهرها هیمنجا می ماند و استراحت می کند تاباز دوباره شروع به کار کند با خودم فکر کردم که حتماً گرسنه است برای همین برایش ساندویچ بردم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه