ایثار و فداکاری
به روایت از صدیقه تشکری : عباس قبل از عملیات در جبهه یک نامه به قاسم می نویسد و در آن خبر می دهد که مادرت مریض است و قاسم هم نامه را به عباس نشان می دهد وبه مشهد برمی گردد وقتی که متوجه می شودمادرش سالم است و به او اینطور گفته اند که نتواند در عملیات شرکت کند خیلی ناراحت می شود و فوراً به جبهه باز می گردد برای اینکه قاسم خیلی کوچک بود عباس این کار راکرد تا اودر عملیات شرکت نکند وقتی قاسم به جبهه برمی گردد عملیات شروع شده بود قاسم عباس را پیدا کرده ودر کنارش می جنگد عباس یک دفعه تا به پشت سرش نگاه می کند قاسم رامی بیند وبا تعجب می پرسد اِ قاسم تو چرا آمدی ؟ قاسم هم می پرسد تو چرا مرا فریب دادی ؟ بعد همان موقع با هم وارد سنگر می شوند وخمپاره ای به سنگر اصابت می کند از همان لحظه به بعد هر دوباهم گم شده بودند (مفقودالاثر گشتند ).
ثبت دیدگاه