خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از صدیقه تشکری : یکشب ایشان را خواب دیدم که در جایی نشسته بود من برای رسیدن به آنجا مراحل دشواری راطی کردم مثل یک آزمون برایم سخت بود از به اصطلاح هفت خان رستم که رد شدم هر مرحله از مرحله ی بعدی مشکل تر بود تا به جایی رسیدم که از زیر آب باید رد می شدم به کمک طناب از زیر آب رد شدم ایوانی بودکه 20 تا پله داشت فکرش را بکنید ساختمانی که وسط یک باغ باشد وبدون محافظ و نگهبان بعد ازایوان یک راهرو بود وبعدازآن وارد اتاقی شدم که عباس آنجا بود اتاق کوچک بود وموکت قهوه ای رنگی پهن شده بود چند تا از شهیدان مفقود الاثر آنجا بودند همه لباسهای خاکی به تن داشتند لباسهای بسیجی تنشان بود داداش من هم تکیه بر دیوار داده بود با اشتیاق به طرف او رفتم وگفتم: عباس تو کجایی؟ چرا نمی آیی ؟ اوگفت: من اینجا هستم گفتم : این ها چه کسانی هستند گفت : اینها کسانی هستند که جنازه هاشان هنوز پیدا نشده هر وقت جنازه هاشیان ازاینجا می روند ما اینجا منتظر جنازه هایمان هستیم هر وقت پیدا شد از اینجا می رویم منتظر من نباشید من نمی آیم مراحل بازگشت من بسیار ساده تر بود دربین راه بارگشت یک دفعه یادم آمد که من از پسرخاله هایم شهید علی وکاظم نوالهیان خبر نگرفتم پس دوباره برگشتم باز همان مراحل دشوار را طی کردم این بار یک نگهبان را دیدم گفتم : علی و کاظم نوالهیان را صدا بزنید تا آنها را ببینم آنها داخل اتاق نبودند در یک راهرو نشسته بودند صدایشان رسا بود امانه خیلی بلند ونه خیلی آهسته انگار می خواستند فریاد بزنند ولی نمی توانستند این خوابی بود که من ازآنها دیدم .
ثبت دیدگاه