شناسه: 255011

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

به روایت از طیبه آخوندیان : ساختمان این خانه را که در آن زندگی می کنیم هنوز نساخته بودیم. نزدیک عید بود قصد داشتیم برای عید کار بنایی این خانه را تمام کنیم. یک روز با عباس به اینجا آمدیم. تازه داشتند دیوارهای خانه را بالا می بردند. عباس نگاهی به این جای اتاقهایی که ساخته نشده بود کرد و گفت: یکی از این اتاق ها مال من است. به او گفتم: همان جایی هم که زندگی می کنیم یکی از اتاق ها مال تو باشد. گفت: نه من این اتاق را برای کتابه خواندن بچه ها می خواهم. این خانه پس از شهادت عباس تکمیل شد ولی نا قبلاً نمی توانستیم بدون او اینجا زندگی کنیم. در همین رابطه یکی از همسایگان عباس را خواب دیده بود. ایشان خواب دیده بود که عباس سوار بر اسب سفید، یک شال سبز به گردن به آنجا آمده و زنگ می زند. از او می پرسد با چه کسی کار دارید؟ می گوید کلید در حیاط ما را بدهید اینجا کار دارم. گفتم : اینها نیستند. شما با اینها چه نسبتی دارید؟ گفت: من برادر آقای تشکری هستم. گفتم اما اینها که سید نیستند اما شما شال سبز دارید و سید هستید. عباس گفته بود: این شال گردن سبز را در جبهه به من دادند. بعد از این موضوع به این خانه نقل مکان کردیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه