شناسه: 255421

پیش بینی شهادت

به روایت از گوزل با انصاف : به یاد دارم روزی که برادرم میخواست به جبهه برود به منزل ما آمد، به این طرف و آن طرف نگاه می کرد. گفتم داداش چرا اینقدر اطرافت را نگاه میکنی؟گفت : می خواهم همه جا را سیر ببنم من نگران شدم و گفتم: چرا این حرف را میزنی؟ به من گفت: دوست داری یک عکس از خودم به شما یادگاری بدهم. گفتم چرا یادگاری؟ عکس خودت را به من بده تا نگاهش کنم، بعد یک عکس با یک کتاب دعای کمیل به من داد و گفت شاید دیگر بر نگردم، خدا خافظی کرد و راهی جبهه شد و رفت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه