شناسه: 255785

امدادهاي غيبي

راوی امین الله امین مقدم: ایشان می گفتند: در جبهه در محاصره بودیم و سه نفر بیشتر نبودیم، ماری بزرگ به طرف ما آمد. دوستانم خواستند که با تیر، مار را بکشند، اما من نپذیرفتم و با سر نیزه مار را رد کرده و عقب زدم. شب که تاریک شد ما جایمان را عوض کردیم. بمب آمد و منفجر شد و مار را تکه تکه کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه