شناسه: 256004

زندگي مشترک

راوی فاطمه زارعین: یک روز تصمیم گرفتیم که شب برویم و عروسمان را بیاوریم. شب همهء کارها را انجام داده بودیم و منتظر ابراهیم بودیم. داشتم با خودم می گفتم: خدایا داماد را از کجا بروم پیدایش کنم که دیدم دارد از سر خیابان دستش را تکان می دهد و می آید. وقت گذشته بود. نه آرایشگاه رفته بود و نه حمام. گفتم: مادر جان با این وضع چطوری برویم و عروس را بیاوریم! فوراً رفت لباسهایش را عوض کرد. آمد و رفتیم عروسش را آوردیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه