خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی مهناز منتظمی: یک روز صبح که از خواب بیدار شدم ، ناراحت بودم و حالت دلشوره داشتم . مادرم به من گفت : بیا صبحانه بخور . گفتم : نمی توانم بخورم ، بعد هم گریه ام گرفت . مادرم گفت : اگر ناراحتی بگیر بخواب ، راحت باش . همان جا خوابیدم . وقتی خوابم برد ، در عالم خواب دیدم که ابراهیم آمده و پشت پنجره ایستاده است و مرتب به من می گفت : هاجر گریه نکن ، گریه نکن . من می خواهم با شما صحبت کنم . گفتم : چه می خواهی بگویی ؟ گفت : می خواهم از تو جدا شوم و بروم و شما را به این آقا می سپارم . آن آقا فکر می کنم قطع نخاع بود و روی تخت خوابیده بود . گفت : من شهید می شوم . از خواب بیدار شدم . خواب را برای مادرم تعریف کردم . مادرم گفت : ان شاء ا... چیزی نیست .
ثبت دیدگاه