هوش و استعداد
راوی ابوالقاسم کیومرثی: یک روز ماشین من روشن نشد. کسی را هم پیدا نکردم که از او کمک بگیرم و ماشین را روشن کنم. به خانه ابراهیم رفتم چون خانه ما نزدیک هم بود. اما نه برای کمک گرفتن از او بلکه شاید کسی را پیدا کنم که بیاید ماشین را هُل بدهد تا روشن شود. وقتی به منزل رفتم دیدم ابراهیم خانه است. به محض اینکه فهمید نیاز به کمک دارم گفت : دایی من می آیم کمکتان می کنم. من با خود فکر کردم که اگر او بخواهد ماشین را هل بدهد نمی تواند، بعد ایشان داوطلب شد که پشت فرمان بنشیند. وقتی پشت فرمان نشست آنقدر قدش کوتاه بود که فقط چشمهایش از شیشه بیرون را می دید. من ماشین را هُل دادم و ایشان با همان حرکت اول ماشین را روشن کرد که این کار بعضاً از عهده راننده های حرفه ای هم ساخته نیست. وقتی ماشین را روشن کرد، من می ترسیدم که شاید داخل جوی یا به جایی بزند . ولی خیلی ماهرانه ماشین را در کنار خیابان پارک کرد. وقتی از ایشان پرسیدم شما این کا ر را از کجا یاد گرفتید؟ گفت: آدم وقتی یک چیزی را می بیند یاد می گیرد.
ثبت دیدگاه