خاطرات جنگي
راوی محمد رجب پور: در غرب کردستان، میان مهاباد، بوکان و سر دشت روستایی بود که دشمن در آنجا مقرهای مختلفی احداث کرده بود و فعالیت های نظامی خود راآنجا انجام می داد. در یکی از شب های تابستان برای پاکسازی آنجا به را ه افتادیم و در گردنه زنجیران روستای کشکی دره مستقر شدیم. قرار بود شب به اتفاق "ابراهیم امیرعباسی" که مسئولیت تعدادی از نیروها را بر عهده داشت و به عنوان نیروی اطلاعات عملیات ویژه شهدا انجام وظیفه می کرد. وارد منطقه شدیم که عملیاتی را انجام دهیم. هرچه دنبال او گشتم، او را پیدا نکردم. ابراهیم در یکی از سنگرها به خواب رفته بود. چون سر شب اعلام کرده بودند، زمان حرکت ساعت 10 شب است، تا آن موقع می توانید بخوابید. من آن شب توفیق پیدا نکردم تا در کنار ابراهیم باشم. بعد از گذشت چند ساعت، همراه چند تن از دوستان، پشت سر ابراهیم و نیروهای عمل کننده که ساعت 10 حرکت کرده بودند، جهت انجام عملیات حرکت کردیم. دشمن به محضی که متوجه حضور ما در آن منطقه شد، در بعضی از نقاط کوهستانی، بر سر راه ما کمین گذاشت و با ما درگیر شد، اما با دادن تلفات مجبور به عقب نشینی شد. در یکی از روستاها، پارچه سفیدی را تکان می دادند را مشاهده کردیم. بچه ها گفتند پارچه سفید نشانه تسلیم است و از قرار معلوم اینها می خواهند تسلیم شوند. نزدیکتر آمدیم، خواهری کرد زبان از اهالی همان روستا پارچه سفید دستش بود، گفت: من از اهالی همین روستا هستم، اینها تسلیم هستند و با شمت جنگ ندارند. چند ساعتی که گذشت از او درباره علت حضورشان در روستا سوالاتی کردیم و او هم مطالبی را برای ما بیان کرد. سپس جای سلاح هایی مثل تیربار، ژ3 ، خمپاره انداز 60، برنو و کلاشنیکف و مقداری نارنجک و مهمات که دشمن پنهان کرده بود را به ما نشان داد و بچه ها همه سلاح ها را جمع آوری کردند. سپس تمام غنایمی که به دست آورده بودیم همراه با گزارشی به آقای کاوه ارائه نمودیم.
ثبت دیدگاه