شناسه: 256083

ايثار و فداکاري

راوی سید هاشم موسوی: برای خنثی کردن تعدادی از مین ها و تله های انفجاری که دشمن کار کذاشته بود، ماموریتی به یکی از برادران به نام گلمزاری که مربی تخریب بود و بعدها شهید شد واگزار کردیم و علاوه بر این کار می بایست تعدادی موانع در زمین می کاشت. هنگامی که ابراهیم امیرعباسی از ماموریت با خبر شد گفت: فلانی را شما به این ماموریت نفرست.گفتم خوب چه کسی به جای او برود. گفت: من خودم به این ماموریت می روم. گفتم چرا شما بروی؟ گفت:این بنده خدا تازه ازدواج کرده و به زودی هم صاحب فرزند خواهد شد، او اگر از خانواده اش دور باشد، مشکل است، ولی من هیج مشکلی ندارم و می توانم این ماموریت را انجام بدهم. به او اعتراض کردم و گفتم: مگر خودت زن نداری؟ گفت: درست است، ولی اگر من برم ، سریع کار را انجام می دهم . ابراهیم در این ماموریت پیش قدم شد واصرار من فایده نداشت و به طریقی توانست ما را قانع کند آن ماموریت را انجام دهد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه