شناسه: 256190

خواب ورویای شهید

یک روز صبح محسن که از خواب بیدار شد، پیش من و همسرش که در کناری نشسته بودیم آمد و گفت: « من امروز خوابی دیده ام، ولی باید اول بگوئی انشاء الله تا خوابم را بگویم. » من گفتم: انشاء الله . ایشان گفت: « باید تا سه مرتبه بگوئی.» من گفتم: برای چه سه مرتبه بگویم انشاء الله؟ گفت: « برای اینکه تعبیرش درست باشد.» سه مرتبه انشاء الله گفتم، و او صورتم را غرق بوسه کرد و گفت: « حالا می گویم. من دیشب خواب دیدم با تعدادی از دوستان همسنگرم در جنگ پیروز شدیم. و رفته ایم به یک حرم و در حال زیارت هستیم. وقتی سه دور طواف کردم و اطرافم را نگاه کردم، هیچکدام از دوستانم را ندیدم. و به خادمی که در آنجا بود گفتم: دوستان من کجا رفته اند؟ گفت: آنها رفته اند، گفتم: آنها همه پاسدار بودند کجا رفتند؟ گفت: آنها رفتند و شما باید در اینجا بمانی و خادم حرم باشی. پرسیدم اینجا مگر حرم کیست؟ گفت: حرم ابوالفضل العباس. تا گفتم یا ابوالفضل از خواب بیدار شدم.» محسن به مادرش گفت: « مادر جان اگر من شهید شدم جسد من را نمی آورند» همینطور هم شد. و تا کنون هم جسد محسن را برای ما نیاورده اند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه