شناسه: 256191

خبر شهادت

به روایت از غلام رضا شاکری : در یکی از عملیاتها من و شهید امانی با هم همرزم بودیم تا اینکه در عملیات خیبر ایشان در گردان امام رضا (ع) بودند و بنده هم در گردان الحدید بودم، فرمانده گردان ایشان شهید پروانه بود صبح تقریباً ساعت 9 بود که یکی از بچه های پیک گردان که بین گردانها ارتباط داشت، به من نزد من آمد و گفت: آقای امانی کارت دارد، از آنجایی که منطقه ای که ما بودیمی درگیری خیلی شدید بود به پیک گفتم: به محسن بگو که من الان نمی رسم (واقعاً یک موقعیتی بود که اصلاً نمی شد بخواهم آن موقع برویم و همدیگر را ببنیم چون حداقل روزی یکبار همدیگر را می دیدیم.) به او گفتم: به آقای امانی بگو به مجردی که سرم خلوت شد می آیم و شما را می بینم. درگیری همان طور ادامه داشت تا روز بعدش، وقتی از منطقه برگشتیم رفتم تا سراغی از شهید امانی بگیرم، از بچه هایی که کنار آب رودخانه نشسته بودند پرسیدم: آقای امانی کجاست؟ آنها هم گفتند : محسن شهید شده است و جنازه اش نیز هنوز پیدا نشده است که دیگر ایشان را ندیدم و اینگونه شد که از شهادت ایشان با خبر گشتم و از آنجا که علاقه و صمیمیت و دوستی ما عمیق بود هنگامی که همسرم به من اطلاع داد که خداوند به ما فرزند پسری عطا کرده است به او گفتم نام او را محسن بگذارد تا یاد شهید زنده بماند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه