خواب و رویای دیگران در مورد شهید 1
به روایت از خدیجه صدقی : ه خاطر دارم یکمرتبه که به گرگان رفته بودیم، تصمیم داشتم برای کنار عکس همسر شهیدم محسن گل بخرم، که خاله گفت: من پول گل را حساب می کنم، و خاله ام پول گل و گلدان را حساب کرد. بعد از 2 الی 3 روز به شهرستان برگشتیم و من این گل و گلدان را کنار عکس شهید سر مزارش گذاشتم، که همان شب خواب دیدم که یک طوفان شدید آمده و گل را باد دارد با خود می برد، با خود گفتم: خدایا چرا این گل را دارد باد می برد، توجهی نکردم تا اینکه دوباره همین خواب را شب دیگر هم دیدم که در طوفان شدیدی آمد و گل و گلدان را باد برد و من هرچه دویدم که به گل برسم، نتوانستم و همانطور گل را باد می برد و من می دویدم ولی به آن نمی رسیدم، گفتم خدایا چه شده است، برای همین خوابم را برای مادر شوهرم تعریف کردم و گفتم: دو شب است که من دارم اینگونه خواب می بینم. مادر شوهرم خبر نداشت که پول گلدان را خاله ام حساب کرده است تا اینکه شب سوم دوباره همین خواب را دیدم که بغیر از گل و گلدان عکس همسرم را باد با خود برد، صبح که از خواب بیدار شدم، به مادر شوهرم گفتم: که دوباره همان خواب را دیدم، مادر شوهرم پرسید: آیا گلی را که برای سر مزار شهید خریده اید از آدم خوبی نبوده است، من به او گفتم: پول گلها را خاله ام داده است، شاید او راضی نبوده است و شاید پول حلالی نبوده است و یا اینکه شهید راضی نبوده است که پول گلها را او حساب کند. مادر شوهرم گفت: بیا به مزار شهید برویم، و من کلید آن را برداشتم و به سر مزار شهید رفتیم، وقتی آنجا رسیدیم من گل را از توی مقبره برداشتم و گل قبلی را گذاشتم سرجایش که از آن به بعد دیگر من خوابی ندیدم، زیرا همسرم راضی نبود که از پول مردم برای سر مقبره او چیزی بخریم.
ثبت دیدگاه