آخرین وداع با خانواده
به روایت از خدیجه صدقی : هنگامیکه همسرم محسن قصد رفتن به جبهه را داشت با همه خداحافظی کرد و چون دختر بزرگم بیشتر اوقات منزل مادرم بود چون خیلی به آنها وابسته بود. همسرم به منزل مادر من رفت، ولی هیچ کس در منزل نبود و بخاطر اینکه آنها به باغ رفته بودند، دخترم را به خانه ی همسایه مادرم برده بودند و ایشان نتوانسته بودند فاخره را ببیند، گفت: اگر من امروز فاخره را نبینم نمی شود و هنگامی که درب خانه همسایه ی مادرم را زده بود تا بپرسد که آنها کجایند. دیده بود دخترمان فاخره آنجاست که او را در آغوش می گیرد و رویش را بوسد و با یک حالت خاص خداحافظی می کند و می رود و من همان لحظه یک احساس عجیبی داشتم گویا به من الهام شد که این مرتبه، دفعه آخر است و دیگر محسن برنمی گردد، که همانگونه هم شد و به فیض شهادت نائل آمد.
ثبت دیدگاه