خواب و رویای دگران در مورد شهبد
به روایت از صغری امانی : به خاطر دارم سری آخری که بشیر می خواست به جبهه برود خطاب به من گفت:خواهر جان چند شب خواب دیدم که خیلی مرا دگرگون کرده است. از ایشان خواستم خوابش را برایم شرح دهد. او نقل کرد: خواب دیدم که در زیر یک درخت نشسته ام که ناگهان سیل بزرگی آمد و همه جا را در بر گرفت. من هم برای فرار از سیلاب به بالای درخت رفتم، با خودم گفتم ان شاالله که خیر است چون تعبیر بالا رفتن از درخت در خواب خیر است. سپس گفت: مدتی طول نکشید که سیل درخت را از جا کند و مرا باخوش برد. مطمئن نیستم اینبار که به جبهه بروم باز گشتی نخواهم داشت. خیلی ناراحت شدم ولی چیزی نمی توانستم بگویم. به هر حال هنگام خداحافظی گفتم. بشیر جان کمی صبر کن تا مادر از مشهد برگردد بعد به جبهه برو. گفت: نه باید هرچه زود تر بروم و گرنه غیبت می خورم. بالاخره اصرار های من مبنی بر نرفتنش افاقه نکرد و خدا حافظی کرد و رفت. و پس از چند روز خبر شهادتش را برایمان آوردند.
ثبت دیدگاه