خاطرات سیاسی
در زمان قبل از انقلاب یک روز صبح از خانه بیرون رفته و هنگام غروب آفتاب دیدم که همراه با یک پلاستیک در دستش است آمد به خانه و آن را به من داد وگفت: این بسته را پنهان کن. من گفتم: این بسته چیست؟ گفت: عکس امام ورساله امام و چند کتاب دیگر است. بعد زیر یک تخت پنهان کردم. فردای آن روز که آمد خودش هم هراس داشت و آنها را از زیر تخت برداشت ودر حالیکه از هراس اینکه نیرو های رژیم خانه ها را می گشتند سریعاً آنها را برد و ما نفهمیدیم که آنها را کجا برد.
ثبت دیدگاه