معجزات جنگ
راوی ما شا الله زمانیان: اولین روزی که آقا مصطفی میخواست به مدرسه برود به من گفت مادر داداش میخواهد به مدرسه برود با او بروم . به او گفتم الهی قربانت بشوم . خودت یادت هست که باید به مدرسه بروی . برو لباست را بپوش و برای رفتن به مدرسه آماده شو . لباسش را پوشید و با برادرش به مدرسه رفت . چون باید از خیابان عبور میکرد مقداری دلهره داشتم . بعد از مدتی جلو مدرسه شان رفتم و به مستخدم مدرسه سفارشش را کردم تا مواظبش باشد . ظهر که از مدرسه برگشت دیدم خیلی خوشحال است . سلام کرد و گفت مادر من هم حالا شاگرد مدرسه شدم و تحصیل میکنم . گفتم الحمدالله مبارکت باشد . گفت شما باید بگویید قرآنت را فراموش نکنی . من هم به ایشان گفتم : قرآنت را فراموش نکنی . آقا مصطفی به هر چیزی علاقه داشت خودش آن را به من یاد آوری میکرد .
ثبت دیدگاه