عشق شهادت
راوی علی اکبر صابری فر: زمانی که پسرم در دبیرستان تحصیل میکرد یک روز به منزل آمد و گفت :یکی از دوستهای آقای اکرمی شهید شده است . برای شرکت در مراسمش به مسجد سجاد رفتم .آقای اکرمی از افراد پذیرایی میکرد به من شیرینی تعارف کرد ولی بر نداشتم . پرسید :ٍچرا شیرینی برنداشتی ؟این شیرینی ،شیرینی شهادت است . خوردن دارد . این حرف را که گفت : شیرینی برداشتم .آقای اکرمی به در و دیوار نگاه کرد و گفت :موقعی فرا خواهد رسید تا من شهید شوم و عکس مرا هم روی در و دیوار نصب کنند .
ثبت دیدگاه