شناسه: 256469

حرمت والدين

راوی ما شا الله زمانیان: پس از آموزش در پادگان امام رضا (ع) به اتفاق روحانی مسجد محل حجه الاسلام صفری به کردستان رفتند . و مدت چهار ماه این ماموریت بطول انجامید . چون برای اولین بار بود که ایشان داشت از ما جدا میشد . و مدتش هم طولانی شده بود . برایم خیلی سخت بود و روزها و شبهای بسیار سختی را پشت سرگذاشتم . پس از چهار ماه به مرخصی آمد . وقتی مرا دید . گفت : مادر ،گفتم : جان ، گفت : برایت شعر گفته ام اگر قول میدهی جواب شعر مرا با شعر بدهی برایت شعرم را میخوانم . گفتم : مادر چهار ماه است شما را ندیده ام و از غم دوری تو دیوانه شده ام حالا هم که آمده ای از من شعر میخواهی ؟ گفت : همین که گفتم . وقتی دیدم ایشان مصمم است که من جوابش را به شعر بدهم . گفتم : بگو با شعر جواب میدهم مصطفی گفت : مادر روزی سر یکی از کوههای سر به فلک کشیده رفتم . و به کمره ی آن کوه که رسیدم یک غاری آنجا بود . رفتم دم غار و صورتم را به سمت قبر امام رضا (ع) برگرداندم و این شعر را سرودم : امروز دلم هوای مادر کرده - مرغ دل من هزار و یک پر کرده - - هر کس که مرا بجای مادر ببرد . - - انگار کند که حج اکبر کرده -من هم با شعر این گونه جوابش را دادم : روزی که فلک از تو بریده است مرا -- کس با لب پر خنده ندیده است مرا چندان غم هجران توبر دل دارم -- من دانم و آن کس که آفریده است مرا - تا این شعر را برایش خواندم بشکنی زد و صورت مرا بوسید .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه