خاطره شماره 7 - شهید محمدجمعه اکرامی
یک دفعه پسر کوچکم تب شدیدی داشت،بقدری تبش بالا بود که هذیان می گفت.از این موضوع خیلی ناراحت بودم.چشمم به عکس شهید افتاد، دلم شکست و بغض گلویم را گرفت.شروع کردم با او صحبت کردن و از او خواستم که حسین حالش خوب شود.و چون خوب نمی توانستم قرآن بخوانم، بالای سرحسین چندسوره کوچک راکه یاد گرفته بودم خواندم،و همانجا بالای سرش خوابم برد.صبح که از خواب بیدار شدم،دیدم حالش خوب شده است.
ثبت دیدگاه