شناسه: 257168

خواب و رویای دگران در مورد شهبد 1

به روایت از زهرا اسماعیلی : یادم هست وقتی پسرم کوچک بود مریضی سختی گرفته و به خاطر این که ما وضع مالی خوبی نداشتیم نمی توانستیم او را به دکتر ببریم و برادرم علی این فرزند مرا خیلی دوست داشت در آن لحظه ما نیز از پسرم قطع امید کرده بودیم و او را رو به قبله خوابانده بودیم . در این دو روز از علی خبری نبود و من او را نمی دیدم تا این که به خانه آمد و مبلغ دوازده تومان را به من داد و گفت: زود فرزندت را به دکتر ببر من از او پرسیدم این پول را از کجا آورده ای؟ گفت بعدا می گویم. وقت پرسیدن این چیزها نیست. من پسرم را برداشتم و به دکتر بردم و حال پسرم خوب شد بعد از او پرسیدم که این پول را از کجا آورده بودی؟ گفت: آن دو روزی که من به خانه ی شما نیامدم رفتم سر یک کار و پول آن را گرفتم و به شما دادم. من تعجب کردم او که با سن کمی که داشت چطور کار گیر آورده بود؟

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه