شناسه: 257320

عشق به جهاد

به روایت از خداداد اسلامی خیبری : زمانیکه پسرم هادی به مرخصی آمده بود آخر سال بود و یک روز که مادرش به خانه آمد گفت: هادی جان پارچه ای که دستم می بینی می خواهم آن را برایت کت و شلوار بدوزم و دامادت کنم. ایشان خنده ای کرد و گفت: چشم مادر فعلا جنگ است صبر کنید تا جنگ تمام شود چند روز بعد که کت و شلوارش آماده شد و مادرش به ایشان داد تا تنش کند وقتی ایشان کت و شلوار را تنش کرد مادرش گفت: چقدر این کت و شلوار برازنده شماست و الان زمان مناسبی است که برایت خواستگاری برویم ولی ایشان گفت: مادر جان اجازه بدهید تا این کت و شلوار را به فردی لازم دارد بدهم. و من و مادرش اجازه دادیم و کت و شلوار را به فرد دیگری داد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه