شناسه: 257464

ایثار و فداکاری

به روایت از زهرا رضایی : یک روز علی اصغر از من پول گرفت تا برای بازی کردن، کفش فوتبالی بخرد. من روز بعد کفشهایش را پای دوستش دیدم و به او گفتم من به تو پول دادم که برای خودت کفش بخری، و تو آن را به مردم می دهی. گفت مادر دوستم کفش نداشت و او هم می خواست بازی کند برای همین من کفشهایم را به او دادم. من دیگر چیزی به او نگفتم و از این که پسرم بچه ی دلسوز نسبت به مردم بود، بسیار خوشحال شدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه