شناسه: 258231

عشق به جهاد

راوی ن.م شوریده: تازه از جبهه آمده بودم که ایشان از من خواست که با پدر صحبت کنم و رضایت ایشان را برای جبهه رفتن علی اکبر جلب کنم . من نیز مخالفت کردم و گفتم : باشد یک ماه دیگر از سربازی من مانده تمام شود بعد تو برو اما او با اصرار زیاد گفت تو رضایت بگیر من بعد از آمدن تو ، میروم . بعد از اینکه من این کار را کردم مسرور شد و احساس شادمانی زیادی داشت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه