شناسه: 258318

عشق شهادت

راوی داوود نظام پور: شبی که قرار بود ما جزء نیروهای عمل کننده باشیم ایشان پیش ما آمد و گفت: من می خواهم با شما بیایم. چون اولین درگیریمان با عراق بعنوان نیروهای عمل کننده بود قبول نکردیم. ایشان اصرار کرد. من به ایشان گفتم: به برادر کاوه مراجعه کن. برادر کاوه با قاطعیت به او گفته بود توخودت مسؤول داری، چرا به سراغ من آمدی. ایشان دوباره به سراغ من آمد. دیدم رنگ از رویش پریده است و اصرار دارد که جزء نیروهای عمل کننده باشد. ایشان بسیار اصرار کرد ابتدا قبول نکردم، ولی وقتی دیدم دلش شکست به ناچار قبول کردم. وقتی می خواست به جلو برود پیش من آمد و اجازه خواست به او اجازه دادم. به من گفت: باید از صمیم قلب اجازه بدهی چون شما از نظر ولایتی فرمانده من هستی و اگر از صمیم قلب اجازه ندهی این رفتن من شرعاً اشکال دارد. به او گفتم: به یک شرط اجازه می دهم که اگر شهید شدی مرا شفاعت کنی. ایشان قول شفاعت داد. عملیات بسیار سنگین بود و باید از ارتفاعات صعب العبوری می گذشتیم. بچه ها دلیرانه مقاومت کردند. آقای ابو طالب زاده و برادر غفوری که در همان عملیات چشمانش را تقدیم کردند باهم یکی از مهمترین ارتفاعات را به تصرف درآوردند. صبح روز بعد یک احساس درونی به من می گفت که رضا شهید شده است. من به طرف بالای ارتفاعات می رفتم و سردار منصوری که آن زمان رئیس ستاد مشترک لشکر بود به طرف پائین می آمدند در بین راه باهم احوالپرسی کردیم سؤال کردم از رضا چه خبری دارید؟ سرش را پائین انداخت و گفت: رضا زخمی شده است. برو بیاورش. بالای سرش رسیدم آرام خوابیده بود و به ملکوت واصل شده بود. خداوند مقام عند ربهم یرزقون را به او عطا کرده بود و لبخند زیبایی بر لب داشت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه