شناسه: 258335

محبت و مهرباني

راوی ناصر کریمی: وقتی بچه بودیم من و پدرم و آقا رضا هم با پدرخود برای خرید دوچرخه رفتیم برای هر کدام از ما یک دوچرخه خریدند .همان روز اول با هم سوار دوچرخه هایمان شدیم و از پایین خیابان به طرف کوچه جوادیه حرکت کردیم در بین راه من با ماشین تصادف کردم و دوچرخه ام اوراق شد . رضا اصرار کرد که دوچرخه هایمان را با هم عوض کنیم اما من قبول نکردم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه