تقيد به نماز
راوی محبوبه خسرونژاد: من دقیقاً به خاطر دارم که در زمستان سال 1362 قبل از علملیات خیبر که ما آن زمان درایلام سکونت داشتیم از طرف سپاه ماموریت 3 روزه ای را به حسن محول کردن که ایشان می بایست به تهران می رفتند و چونکه خانواده من در تهران زندگی می کردند حسن به من گفت : الان فصل زمستان و هوا هم خیلی سرد است بنابراین ببینید که اگر این سرما برای شما و فرزندمان مشکلی ایجاد نمی کند می توانید به همراه من به تهران بیایید . من این پیشنهاد حسن را قبول کردم و آماده حرکت شدیم و حدوداً حوالی شب بود که از ایلام حرکت کردیم اما بر اثر سرمای زیاد و بارش برف تمام جاده ها یخبندان بود به طوریکه حتی چند مرتبه اتومبیل دچار لغزش شد و نزدیک بود که اتومبیل واژگون شود . حدوداً حوالی صبح بود که فکر می کنم همدان را ردکرده بودیم و به علت لغزنده بودن جاده نمی توانستیم سریع حرکت کنیم وبرای نماز صبح خودما ن را به شهر دیگری برسانیم حدوداً هوا روشن شده بود که حسن اتومبیل را کنار جاده متوقف کرد و به من گفت که : داخل اتومبیل بمانم که ایشان بروند وآبی پیدا کنند که بتوانیم وضو بگیریم ونمازمان رابخوانیم. من درآن لحظه شاهد بود ومی دیدم که حسن همانند عاشقی که به دنبال معشوق می گردد در جستجوی آب است که بتواند برای خواندن نماز آماده شود اما برف همه جا را پوشانده بود و آبهایی که قبلاً هم وجود داشته به علت سرمای زیاد یخ زده بود و نمی شد از آن برای گرفتن وضو استفاده کرد. آن شب به قدری هوا سرد بود که من با وجود اینکه داخل اتومبیل بودم و بخاری اتومبیل هم روشن بود و فرزندم را درآغوش گرفته بودم اماباز هم سرمامی خوردیم . من درهمان حالیکه داخل اتومبیل نشسته بودم حسن را می دیدم که با چه شوری به دنبال آب می گردد که درنهایت توانست برکه کوچکی را پیدا کند اما این برکه هم برا اثر سرمای زیاد یخ زده بود که حسن هم با هر زحمتی بود این یخ را شکست و با همان آب یخ ضو گرفت و به نماز ایستاد و زمانیکه به داخل ماشین آمد دیدم که صورت ایشان سفید است بنابراین کمی دقت کردم و دیدکه آب وضو که بر صورت ایشان بوده بر اثر سرمای زیاد به شکل بلورهای یخی درآمده است حسن به داخل ماشین آمد و فرزندمان را گرفت تا اینکه من هم بتوانم نمازم را بخوانم که پس از خواندن نماز به سمت تهران حرکت کردیم تا ایشان به ماموریتشان برسند .
ثبت دیدگاه