تقيد به مسائل شرعي
راوی سعید برادران: یک روز بچه های تیم ما برای چک و بازرسی محراب نماز جمعه ، صبح دیرتر به آنجا رسید . و همینطور آن را دیر تر به ستاد نماز جمعه تحویل داد . آنها به همین سبب با مادرگیر شدند. و جریان را به آقای آزادی اطلاع دادند . ایشان من را صدا زد و گفت: " سعید چرا جایگاه نماز جمعه را دیر تحویل دادید ؟ " گفتم: حسن آقا ، فلانی -یکی از بچه هایی که بعد شهید شد . - هر روز صبح دیر از خواب بلند می شود ، امروز هم ایشان دیر از خواب بلند شده ، برای همین ما هم دیرتر به اینجا آمدیم و ناچار محل را دیرتر تحویل ستاد نماز جمعه دادیم . ایشان بلافاصله آن بنده خدا را صدا زد و گفت: بیا اینجا ببینم . و او نیز آمد . سپس ادامه دا د از آقای برادران شنیدم که شما صبح ها دیر سرکار می آیی ، درست است یا نه سریع جواب بده ؟ من یکباره جا خوردم که ایشان سریع دنبال این حرف را گرفت : به هر حال او پرسنل من بود و نمی خواستم که از دست من دلگیر شود . او گفت: بله راست می گوید ، من یک مقدار خوابم سنگین است و صبح دیر تر سر کار می روم . آقای آزادی گفت: " از یک دقیقه دیر آمدن نمی شود گذشت ، باید قول بدهی که صبحها زود بیایی و اگر نمی توانی بیایی ، بگو من خودم به جای شما می آیم. "
ثبت دیدگاه