مبارزه با ضد انقلاب و منافقين
راوی محمد جواد زارع: اوایل سال 60 چند تا برادر شرور به نام عرب که اصلیت آنها مشهدی بود در سطح ایران جنایات زیادی از قبیل قتل، حمله به بانک و ... انجام می دادند و کار به جایی رسید که دادستان کل انقلاب با لحنی تند و ناراحت کننده به دادستان انقلاب مشهد آقای خوشبختی نوشت: اگر نمی توانید حریف این افراد بشوید، از خارج مأمور بیاوریم. در پی این نامه دکتر من ، و یکی دیگر از برادران را خواست. وقتی ایشان را ملاقات کردیم، گفت:" دادستانی کل انقلاب آیت الله قدوسی دستور دادند که برادران عرب را دستگیر کنید و من از شما می خواهم تا این مورد را پی گیری کنید." گفتم: من باید با برادران دیگر صحبت کنم و نظر آنها را بدانم. بعد با آقای آزادی و چند نفر دیگر از دوستان جلسه ای تشکیل دادیم. آقای آزادی گفت:" اگر شما دنبال این کار را بگیرید ما نیز تا آخر خط و از بین بردن و خواباندن شر آنها در هر جای ایران یا دنیا که باشند با شما هستیم و مردم را از شر آنها نجات می دهیم. بقیة دوستان نیز گفتة ایشان را تأیید کردند. سپس من به دکتر زنگ زدم که:" شما حکم این مأموریت را برای ما بنویس. ایشان حکم مربوطه را نوشت و به دست من داد، گروهی از سپاه و کمیته تشکیل دادیم و عملیات خود را بر علیه آنها شروع کردیم. تقریباً بعد از دو ماه پی گیری در خرم آباد یکی از آنها زخمی و دستگیر و راهی دادگاه و بالأخره اعدام شد. جستجوی برادران عرب ادامه داشت تا اینکه یک روز ماه رمضان آقای حسن آزادی خبر داد که برادران عرب حمید و احمد در خرم آباد هستند. بعد من و برادرم منوچهر و حسن مخفیانه با هواپیما خود را به خرم آباد رساندیم. در آنجا برای حفظ مسائل حفاظتی به سپاه محل مراجعه نکردیم و به عنوان مسافر در پارکی نماز خواندیم و روزه مان را افطار کردیم. چون قرار ما با مخبر ساعت 11 شب بود، تا آن موقع در خیابانها راه رفتیم. تا بالأخره مخبر آمد و آدرس محل اختفای برادران عرب را به ما داد. همان شب آنها را دستگیر و هر دو را با دستبند به یکدیگر بستیم. و ماشینی تهیه کردیم و به تهران رفتیم. در آنجا به آقای میرابوطالب معاون آقای غفوری فرد استاندار وقت آن زمان در مشهد زنگ زدم و خبر دستگیری برادران عرب را دادم. ایشان گفت: همه از شنیدن این خبر خوشحال می شوند و ما در مشهد منتظر ورود شماهستیم. بعد من خداحافظی کردم. سپس به دنبال بلیط هواپیما و قطار رفتم که نتوانستم تهیه کنم. در این وضعیت نمی دانستم که چگونه این دو نفر را که با دست خالی جنایت می کردند به مشهد برسانیم. از طرفی 3 کلت داشتیم که به خاطر عدم دسترسی آنها، کلت ها را در کیف کوچکی که همراهمان بود قرار دادیم و خشاب کلتها را به پشت کمرمان بستیم تا آنها فکر کنند اسلحه است. بالأخره بلیط اتوبوس گرفتیم و ار راه شمال عازم مشهد شدیم. هنگام نماز مغرب و عشا رانندة اتوبوس نرسیده به آمل برای اداء نماز و شام نگه داشت. دو متهم هم نماز خوان شدن و خواستند وضو بگیرند، من به حسن گفتم: شما با اینها برو وضو بگیرند و خودت نیز وضو بگیر. هنگامی که آنها به نماز ایستادند کیف را به حسن دادم و رفتم وضو گرفتم. بقیة مسافرین در رستوران در حال غذا خوردن بودند. رستوران در یک سمت جاده و نمازخانه در سمت دیگر که جنگل قرار داشت بود. منوچهر و متهمین نمازشان را خواندند و از نمازخانه بیرون آمدند من به حسن گفتم: شما مواظب اینها باش بعد به نمازخانه رفتم، نماز مغرب را تمام و نماز عشا در رکعت دوم بودم که متوجه شدم حسن هم شروع به خواندن نماز کرد. تعجب کردم که چرا منوچهر را تنها گذاشته و به نماز ایستاده با عجله نمازم را تمام کردم و شروع به پوشیدن جورابم کردم، هنوز یک لنگه جوراب را نپوشیده بودم که صدای برادرم به گوشم رسید که گفت: جواد، جواد. همانجا فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. حسن را هلش دادم که باعش شد نمازش بشکند، وقتی بیرون آمدم باران شدیدی شروع به باریدن کرد بود، دیدم متهمین برادرم را کتک مفصلی زده و فرار کرده اند. خوشبختانه نتوانسته بودند کیف بغلی را که اسلحه ها در آن بود بربایند. با عجله به سراغ برادران سپاه آمل رفتیم و از آنها درخواست کمک کردیم و من به مشهد زنگ زدم که برادران عرب فرار کردند. گفتند:" شما به مشهد برگردید." گفتم: ما تا آنها را پیدا نکنیم برنمی گردیم. گفتند:" خوب حالا چه می خواهید؟" گفتم: یک وسیلة نقلیه، کوپن بنزین، مقداری پول و یک اسلحة بزرگ مثل کلاش چون کلت زیاد کارایی برای ما ندارد، آنها هم پذیرفتند و شبانه احتیاجات ما را فرستادند. سه شبانه روز در جنگلهای مازندران سرگردان و بی وقفه دنبال آنها گشتیم و این کار باعث مریضی من، برادرم منوچهر و بی حالی حسن آزادی شد ولی او از روی ناچاری خودش را سراپا نگه داشت و با وجود آنکه یک لنگه کفشش را گم کرده بود، ولی صورتی خندان داشت و به ما روحیه می داد. بعد از سه روز جستجو آقای آزادی عرب را حدود 6 کیلومتر داخل جنگل بی حال یافت و او را دستگیر کرد. از او آدرس برادرش احمد را خواستیم، او گفت:" او در همدان است." مجدد به تهران و از آنجا به همدان رفتیم ولی کمی دیر رسیدیم و احمد قبل از ما همدان را ترک کرده بود. سپس حمید عرب را به مشهد آوردیم که توسط دادگاه انقلاب محاکمه و اعدام شد. این جریان گذشت تا اینکه احمد عرب هنگام سالگرد برادرانش به سر قبر آنها می رود و هنگام برگشت به منزل خواهرش در شهرک ابوذر، آقای آزادی او را بطور اتفاقی می بیند و به سپاه اطلاع می دهد و قبل از آمدن برادران سپاه وارد خانة خواهر احمد عرب شده و آقای آزادی به تنهایی احمد عرب را دستگیر و اسلحه اش را می گیرد. بعد او را تسلیم دادگاه می کنند و بالأخره به جوخة اعدام سپرده می شود.
ثبت دیدگاه