خاطرات سیاسی؛
محمدولی آخوندی؛ یک روز محمدجواد به درب مغازه خیاطی آقای بابایی آمد. من آنجا کار می کردم. دیدم داخل پیراهنش مقدار زیادی اعلامیه است. مرا به انتهای مغازه برد و آستر کت مرا پاره کرد _ از قسمت یقه پاره کرد چون پایین آستر بسته بود _ و تمام اعلامیه ها را داخل کت من ریخت گفت: چون شما دیرتر تعطیل می کنید _ حدود ساعت 9 شب تعطیل می کردیم _ و کسی مزاحم شما نمی شود. این اعلامیه ها را به خانه برسانید و در هنگامی که با مأمورین برخورد می کنید بدون هیچ هراس و ترسی با خیال راحت از کنار آنها گذر کنید. وقتی که به خانه می رفتم در بین راه به مأمورین برخورد کردم ولی متوجه نشدند اما خیلی می ترسیدم چون هنگام راه رفتن کاغذها بر اثر جابجایی صدا می کرد. ولی بالاخره اعلامیه ها را به خانه رساندم.
ثبت دیدگاه