خاطرات بعد از مجروحيت
راوی محمد قاسمیان: عملیات والفجر یک در گردان سیف ا... با برادر آخوندی (خدا رحمتش کند شهید شده) بودیم شب از یک پلی رد شدیم و به یک خاکریز رسیدیم گفتند : امشب باید عملیّات بشود نمی دانم قرار بود ساعت 9 عملیّات شروع شود نمی دانم چه مسئله ای بود که از ساعت 5 صبح ما را پشت یک سری کانال نگه داشتند بچّه ها هم پشت سر هم زخمی می شدند تعداد کمی مانده بودیم بعد از مدّتی رمز حمله را دادند ما عقب بودیم فقط فهمیدیم یک عدّه از جلو حرکت کردند بلند شده و به جلو رفتیم . بعد از نیم ساعت مسافت که رفتیم روز شد و هوا روشن شد که به سیمهای خاردار رسیدیم عراقی ها پشت تپّه بودند طوری بود که اگر از تپّه ها بالا می رفتیم در دید آنها بودیم به جلو هم نمی توانستیم برویم یک عدّه تخریبچی بودند که چند نفری از آنها خدا رحمتشان کند همانجا شهید شدند سیمهای خاردار را بریدند که ما رد شدیم دو سه تپّه به جلو رفتیم عراقی ها الکی این تپّه ها را رها کرده بودند که از پشت ما را محاصره کنند به جلو رفتیم بعد از یک مدّت این طرف را نگاه کردیم دیدم برادر آخوندی و محمود حسینی (که یک مدّت فرماندة سپاه شیروان بود و الان هم مثل اینکه در لشکر 5 نصر معاون گردان است) و برادر محسن اخوان از مشهد بودند (که بعداً شهید شدند) دیدم ده نفر بیشتر نیستیم یک گردان به آن عظمت فقط این ده نفر مانده بود که آقای آخوندی گفت : به عقب برگردید چون از سمت راست ما هم قرار بود برادر برونسی عمل کند اینهها سه مرتبه این تپّه را گرفته و بعد عقب نشینی کرده بودند تپّه را نتوانسته بودند بگیرند و ما در محاصره بودیم بعد گفتند عقب نشینی کنید یک تعداد از بچّه ها زخمی شده بودند برادرمان آخوندی هم زخمی شدند در حال عقب نشینی خدا می داند نمی توانستیم خودمنان را به عقب بکمشیم اصلاً راه رفتن برایمان مشکل بود چه برسد به این که زخمی هم بیاوریم یک تعداد زخمی شدند همه عقب آمدیم یک مقدار که به عقب آمدیم آقای محمود حسینی هم زخمی شدند آنجا من متوسّل به امام هشتم شدم یقین دارم اگر آنجا امام هشتم کمک نمی کرد ما صد در صد شهیدمی شدیم البتّه شهادت افتخار است ولی وقتی انسان می تواند بیشتر کار کند مثلاً زود شهید شود آنجا هم باز متوسّل به امام هشتم شدم که خودش کمک کرده ، به عقب برگشتم .
ثبت دیدگاه