حرمت والدين
راوی زینب آخوندی: یادم هست یکدفعه که محمد جواد از جبهه برگشته بود ،خیلی خسته بود . ما برای پخت نان هیزم نداشتیم . به مادرم گفت : مادر نمی خواهی نان بپزی؟ مادر گفت : چرا پدرت رفته هیزم بیاورد . محمد جواد خیلی ناراحت شد . ریسمانی برداشت و رفت و مقداری هیزم از صحرا جمع کرد و پشتش گذاشت و آورد. .
ثبت دیدگاه