شناسه: 259361

محبت و مهرباني

راوی محمدولی آخوندی: یک روز محمد جواد به خانه ما آمده بود و پارچه خریده بود و تمام توشک های پاره را خانمش آستری کرده بود و خانه را هم تمیز کرده بود . شب که به خانه آمدم دیدم که خانه ما تمیز و مرتب شده و تغییر عجیبی در خانه صورت گرفته بود . یک عکس امام نیز بر سر اطاق خانه نصب شده بود از همسایه سئوال کردم که چه کسی این کارراکرده است ؟ گفت : یک آقای قد بلند با خانمشان آمدند و این کارها را انجام دادند و شب نیز شما را برای شام دعوت کردند و گفتند : من برادرشان هستم . من شب به خانه آنها نرفتم . محمد جواد آمد و گفت : مگر من نگفتم که شب به خانه بیایید . گفتم قصد مزاحمت نداشتم . محمد جواد مرا به خانه برد و محکوم کرد به اینکه ده شب به خانه او به میهمانی بروم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه