اخلاص عمل
راوی حسین یزدانی : یکروزساعت سه صبح بود که صدای درب را شنیدم درب را که باز کردم با تعجب دیدم که برادرم جلوی درب ایستاده است اول خیلی ترسیدم با خود گفتم : شاید اتفاقی افتاده است ولی وقتی موضوع را جویا شدم گفت : نگران نباش برای خداحافظی آمده ام او به جبهه رفت و بعد از چند ماه که آمد دیدم رنگش پریده است خیلی ترسیدم گفتم : نکند مجروح شده ای ولی درجواب این موضوع را انکار کرد وقتی با اصرار زیاد من روبرو شد گفت : جراحت مختصری است چیزمهمی نیست . از من قول گرفت که این موضوع را جایی فاش نکنم و بعد از چند روزی راهی جبهه شد .
ثبت دیدگاه