شناسه: 261163

خاطرات سياسي

راوی محمد ابراهیم هاشمی: در راهپیمائی که شرکت می کردیم روز 21 بهمن ماه هزار و سیصد وپنجاه و هفت هجری شمسی بود . کما فی السابق در راهپیمایی و مقابله با عموامل دستگاه کثیف سلطنت شرکت داشتیم . آن روز مثل خیلی از سایر روزها ، تانک ها ی رژیم در خیابانها به جنگ مردم آمده بودند و ما هم با مواد منفجره دست ساز و حربه های دیگر و مشت خالی و با شعارهای کوبنده الله اکبر خصم زبون و کثیف را بعضاً فریب خوردگانی بیش نبودند مورد هجوم قرار می دادیم . من و شهید عزیز و بزرگوار ، سردار محمد هاشمی ، در یکی از خیابانها به تانکی برخورد کردیم که با کالیبر مردم را مورد هجوم اصابت قرار می داد. کالیبرش را خاموش کردیم و سپس شاخه پروفیلی را از مغازه برداشته و توسط آن تانک را متوقف کردیم من تصمیم داشتم با شیشه انفجاری که در دستم بود افراد داخل تانک را مورد اصابت قرار دهم که علیرغم مواظبتی که روی نظامی ها داشتم از عوامل نفوذی شخصی و عادی رژیم غافل شدم و یکی از افراد شخصی که گمان نمی کردم بطری را در دست گرفت و ناچار مأمورین از تانک بیرون آمده و درگیری تن به تن آغاز شد . شهید محمد هاشمی بوسیله ستوان یک به شدت زخمی و کوفته و خون آلوده شده بود که نهایتاً من خودم را رساندم و هر دو نفری آن سپرده کثیف را دستگیر کردیم . به حسینه ارشاد آوردیم و تحویل نیروهای انقلابی دادیم . وقتی از حسینیه برگشتم شهید فرمود به بهداری برویم تا قدری جراحت های وارده بر بدنش را پانسمان کنیم . وقتی به بهداری رفتیم و لباس خود را از تن خارج کرد با چشمان خود دیدم که بدن او مانند آن که چاقو خورده باشد ، بریده بریده بود و در عین حال شهید خم به ابرویش نمی آورد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه