ناظر و شاهد بودن شهيد برامور
راوی حوری ولی نژاد: یک شب قبل از شب ازدواج خواب دیدم، در خانه را می زنند.در عالم خواب رفتم و در را باز کردم و دیدم پدر مرحومم و برادر شهیدم عباس هستند!گفتم: برای چه آمده اید؟آنها گفتند: ما آمده ایم که کارهایت را مرتب کنیم، مگر تو کار نداری؟ مگر فردا نمی خواهی غذا بدهی؟ گفتم: چرا، برعکس همة کارهایم هم مانده است. گفتند: خیلی خوب، ما می آییم و کارهایت را انجام می دهیم. پآن دو نورانی و خوشگل و زیبا شده بودند و خیلی هم خوشحال و بشاش شوخی می کردند و می خندیدند.در عالم خواب پدر مرحومم و برادر شهیدم عباس همین طور که شوخی می کردند و می خندیدند وارد منزل شدند و به اتاق در طبقة بالا رفتند و سینی برنج را جلویشان گذاشتند و شروع به پاک کردن آنها نمودند! بعد عباس همین طور که برنج پاک می کرد، سر به سر من می گذاشت و می گفت: خوب حالا دیگر از دوستان من قُرْق می کنی ـ همسرم یکی از دوستان برادر شهیدم عباس است ـ حالا دیگر کارت به آنجا رسیده. گفتم: عباس، شوخی نکن.ایشان گفت: نه، من شوخی نمی کنم و باز همان حرفش را تکرار کرد و بعد که از خواب بیدار شدم گفتم که شهید و پدرم آگاه هستند و می دانند که فردا چه خبر است! آنها با این خوابی که دیدم موافقتشان را برای ازدواج من اعلام کردند!
ثبت دیدگاه