عشق به جهاد
راوی رضا نظیف : یک روز فرزندم قربانعلی نظیف به خانه ی ما آمد و گفت: پدر جان تصمیم گرفته ام به جبهه بروم. گفتم شما زن و بچه دارید کجا می خواهی بروی؟ اگر بروی جبهه آن وقت زن و فرزندت تنها می مانند. گفت: پدر جان آنها را به خدا بعد هم به شما می سپارم. با ایشان خیلی صحبت کردم که به جبهه نرود ولی تصمیمش را از قبل گرفته بود و گفت: هیچ کس نمی تواند جلوی مرا بگیرد. و به جبهه رفت و بعد از 6 ماه به درجه ی رفیع شهادت نائل گردید .
ثبت دیدگاه