شناسه: 262876

خاطرات سياسي

راوی صغری اکبرنیا : روزی من وشهید نصیری در چها راه شهدا با طرفداران بنی صدر در گیر شدیم . بعد از مدتی زد و خورد ، یکی از آنها تکه آهنی به طرف من پرتاب کرد و چشم مرا مجروح ساخت و عصب آن را از بین برد . همین که تکه آهن به چشمم خورد ، دیگر چیزی نفهمیدم . وقتی چشمم را باز کردم ، دیدم داخل بیمارستان هستم و خانمی دارد صورتم را بخیه می زند . بعد همین خانمی که صورتم را بخیه می زد ، گفت : شما که از آقای حمایت می کنی و از طرفداران او هستی ، آیا میدانی که ایشان از سازمان سیا حمایت میکند . من با شنیدن این حرف عصبانی شدم و مشتی حواله او کردم و گفتم : دیگر نمی خواهم بخیه بزنی . به هر حال دکتر دیگری آمد و صورتم را بخیه زد . همان روز شهید مرا بیرون از بیمارستان برد و در خیابان دانشگاه روی شانهایش سوار کرد . در خیابان راه می رفت و فریاد می زد : مردم جنایت بنی صدر را ببینید و تعداد زیادی از مردم به دنبال ما به راه افتادند و بر علیه بنی صدر شعار دادند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه