خاطرات سياسي
راوی ابراهیم نصیری : یک روز یکی از دوستان محمد با عجله به خانه ما آمد و گفت : مأمورین شاه جلوی در حیاط هستند و ممکن است به داخل خانه بیایند . مادرم ترسید و تمام نوارها و علامیه های امام را که محمد جمع کرده بود ، برداشت و می خواست داخل چاه بریزد مقداری از آنها را در داخل چاه ریخت ولی من بقیه را از او گرفتم و مخفی کردم . وقتی محمد آمد و جریان را برایش گفتم ، مرا تشویق کرد و گفت : آفرین خواهرم و آنقدر خوشحال شده بود که اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود .
ثبت دیدگاه