شناسه: 265087

محبت و مهرباني

راوی فاطمه نور حقانی: من و خواهرش صدیقه در حوزه ی علمیه ی مشهد درس می خواندیم و برادرش سیدمحمد هم همراه ما بود اما آن موقع سن محمد کم بود . به خاطر دارم یک شب که دندان درد شدیدی مرا گرفته بود خواهرش صدیقه و سیدمحمد خواب بودند که ناگهان سیدمحمد از خواب بیدار شد و دید من از درد دندانم ناراحت هستم رفت به سراغ صدیقه گفت: بلند شو ، تو راحت خوابیده ای آن وقت فاطمه دندانش درد می کند ، بلند شو لااقل برایش قرص مسکن بیاور که خواهرش صدیقه بلند نشد و سیدمحمد با آن سن کمش ، لباس هایش را پوشید و آن موقع شب رفت و برایم قرص مسکن خرید و آمد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه